کارولینا سانچز دختر نادیده‌گرفته‌شده‌ی یک خاندان قدرتمند است. او همیشه خودش را مایه‌ی شرمساری خانواده می‌داند، مخصوصاً چون خواهر بزرگ‌ترش فلورا دختری بااستعداد و نامزد مقام قدیسه است.

اما زندگی کارولینا با یک فرمان سلطنتی تغییر می‌کند؛ او باید برای یک ازدواج سیاسی به امپراتوری همسایه، مالکوسیاس، فرستاده شود و با شاهزاده‌ای ازدواج کند که به بی‌رحمی و خطرناک بودن شهرت دارد.

کارولینا انتظار دارد در خانواده‌ی جدیدش هم تحقیر شود، اما برخلاف تصورش، شاهزاده و اطرافیانش با مهربانی با او رفتار می‌کنند. در همین مسیر، او کم‌کم ارزش واقعی خودش را می‌فهمد و متوجه می‌شود قدرتی پنهان و بسیار خاص در وجودش دارد.