قرن 13 میلادی، ایران. سیتارا دختری جوان که مادرش را از دست داده و از وطنش دور افتاده، توسط فاطمه، بانویی از یک خانواده دانشمند، به سرپرستی گرفته می شود. او با قدرت دانش آشنا می شود و رویای رسیدن به محمد، پسر فاطمه، را در سر دارد.
در همین زمان، امپراتوری مغول به رهبری چنگیز خان در حال کشورگشایی است. وقتی ارتش مغول به شهر سیتارا می رسد، او همه چیزش را به دست تولوی، شاهزاده چهارم مغول، از دست می دهد و به اسارت گرفته می شود.
سیتارا تصمیم می گیرد با تنها سلاحی که دارد، یعنی عقل و دانشش، به دربار مغول نفوذ کند و امپراتوری را از درون نابود کند. در این راه با تورگنه، همسر ششم اوگتای، آشنا می شود که او هم کینه ای عمیق از امپراتوری دارد. اتحاد این دو زن، چرخ سرنوشت را به حرکت در می آورد.